درنوبت پیش گفته بودم که مریض ام ، به کسی نخواهم گفت و دلم می خواهد که تروریست شوم . این سه حرف را درسه سطر گفته بودم . اما امروز صبح با دیدن یک پدیده از تصمیمم گذشتم وبردلم هم خاک فراموشی ریختم . شاید برای شما جالب نباشد که من چه دیدم اما مختصر ازآنرا دراینجا ذکر می کنم : ازپل سوخته ؛ اندکی گذشته از گولایی دواخانه سواریک مینی بوس شدم ، البته با لز خوردن این طرف وآن طرف برایم بسختی جای پا یافتم . کسانی که درکابل هستند مشکلات ترانسپورتی را خوب می دانند و میدانند که رفتن وآمدن درشهرکابل ؛ آنهم با مینی بوس واتوبوس چه قدر پرمشقت ودشوار است . همه چیز آدم را تهدید می کند ؛ از کیسه بور تا درگیرشدن با کلینر موتر و چیزهای دیگری ازین دست . دراین موترکه حالا دارم توصیفش می کنم مرا از پل سوخته تا پل سرخ انتقال داد اما دراین فاصله که تقریبآ ده دقیقه را دربرگرفت چیزی که ازآن قبلآ اندکی اطلاعات داشتم مرا جدآ به تامل واداشت . آن چیز " جنون " است . مردی که تقریبآ میان سنین 32- 36 یا کمی بزرگترقرارداشت نا بهنگام شروع کرد به نوحه خوانی . اشعارش گاهی منظم وگاهی هم چیزهای روی هم می کرد ؛ اماهمگی در توصیف ابوالفضل و حسین و محمد بود . این نشان میداد که این شخص تعلق مذهبی دارد . اما حرف دیگری جالب تر ازآن ، این بود که فرد پیش رویش که گونه های درشت داشت وظاهرش نشان میداد که پشتو ن است را با فحاشی " زنیته گاییم پشتون خر ، ای زن ملا امریته گاییم ، ای زن کرزییته گاییم ، بیا که مالوم کنیم " این حرفها نشان میداد که تشخیص آن دیوانه که گویا درذهنش کسی را دشمن می پنداشت ، نیازمند یک مطالعه دقیق از بحث جنون وآنهم درافغانستان است . آنچه گفتم نه صرفآ بحث جنون بلکه آنانیکه درتاریخ افغانستان دیوانه خطاب شده اند و به سرکشی دست زده اند چگونه افراد هستند . درافغانستان کسی را که غیرمتعارف باشد ، از نظم و هنجار و اخلاق ودین و رفتار متداول سرپیچی کند دیوانه می خواند اما کمتر بدین امر توجه شده است که آیا این مرزها کافی است تا صنف دیوانه گان را ازخردمندان جد ا کنیم . این شخص بظاهر دیوانه اطلاعات زیاد از حکومت کرزی داشت ، ملاعمررا می شناخت واز اسامه بن لادن و کارکردهایش بقدرکافی می دانست . راستی تا یادم نرفته بگویم که عینک سیاه رنگ که معمولآ گانگسترها می پوشد ، پوشیده بود . بعدازمدتی آرام گرفت وفقط شعر ونوحه می خواند ، یک دفعه ازجایش بلند شد و به شخص سیت پشت سرش که او هم چشم های گود و ریش انبوه زرد رنگ وقد بلند داشت گفت " ته القاعده یی ؟ " با این حرف شروع کرد به فحاشی به طالبان والقاعده ، حرفهایش غیرمتعارف نبود ، نشان میداد که پشت ذهنش مملو از دردها ورنج های است که روزگارجنگ وتباهی وخودکامگی واستبداد خردمندان براو هدیه داده است . این حادثه تمام اهالی موتر ر ا شگفت زده کرده بود اما من خواستم با استفاده ازکلمات این مرد ، دنیایش را برایم تصویر کنم و پشت ذهنش را بخوانم که درآن چه گذشته است . این شخص جداازتمام تعلقات هویتی اش ، یک انسان است وهمانند دیگران می خواسته است که درس بخواند ، پول ورفا ودانش وآرامش داشته باشد اما نظم اجتماعی – سیاسی اورا بگونه درآورده است که امروز دیدمش . خوب من این بحث را بیشتر ازین در درونم کاویدم ، اما ازآن زمان تاحال فقط کلمات مبهم وبی رنگ درذهنم می چرخد ؛ کلمات مثل خرد ، جنون ، نظم ، دین ، اخلاق ، هنجار ، انسان ، زنده گی ، جامعه ولی ازین چیزها ، چه چیزی می توانم بیرون کنم ، قطعآ هیچ چیزی ! پس اگر بخواهیم دنیای یک تروریست را مطالعه کنیم ، آیا کافی است بگوییم آنان درمدرسه دیوبندی نیمه پاکستانی + هندی تحت شدیدترین تعلیمات دینی قرار می گیرد . درفهم متعارف کنونی آدمی ؛ جنون یک مریضی است که خوشبختانه تروریست بودن هم بعداز از 11 سپتامبر تحت همین فهرست قرار گرفته است . اما فکر می کنم ادبیات ضد تروریستی جهان کنونی وخرد که بخاطر عتاب با این وضعیت ، یکی کلمه میسازد ودیگری قضاوت می کند مورد پرسش جدی قرار بگیرد . بازهم به مثال بالا برمی گردم . آن دیوانه که به طالب ناسزا می گفت واقعآ می شود با خطاب دیوانگی نسبت به آن خودرا از اندیشه کردن درمورد این بحث رها ساخت ، ازجانب دیگر کسی که طالب می شود آیا به همین ساده گی که روزگاری کلمه ای مبارک بود می توان از پرداختن بدین بحث خلاص شد . بازهم می گویم که درهمین لحظه ذهنم دچار وضعیت پیشین است . من دیوانه نیستم ، من تروریست وطالب نیستم ! شمایید که ازمن طالب میسازید ، شما یید که مرا دیوانه خطاب می کنید . من وخواننده این متن هردو درتلاشیم تا بیابیم که چه وکی مرا درین وضعیت افگنده است !
85/07/17
دو سه کلمه ...
