تبليغاتX
ذهن بیگانه
ذهن بیگانه
85/08/15
به بهانه ی روز آمد شدن ...  

 

راستی چرا از غیبت ودلیل غیبت ام بنویسم . راستش من که مشتاق نیستم تا برای خودم  دلیل غیبتم را بنویسم ویا برای دیگران که میل شنیدن این دلیل را دارند . بناء سرراست می روم روی پاره های بی ربط که به بهانه ای  روز آمد کردن این صفحه درزیر می آورم .

1-  بدیهی  است که سقف این فضا " فضای جهان مجازی انترنیت  " نسبت به  دفتر خاطراتم بلند تر یا به عبارت دیگر اصلآ بی بعد است . با تفاوت اینکه دفتر خاطراتم را فقط من می توانم بخوانم ودرصورت اجازه دوستانی دیگری که تا کنون فقط خودم خوانده ام ؛ دلیل اش  هم بیشتر تضمین است که امنیت روانی ام را حراست کند . چرا این را گفتم ، بخاطریکه بتوانم بگویم دراین فضا  صداها وآواهای فراوان را می توان شنید اما همه برای اینست که بگوییم من هم درگوشه ازین جهان بی رنگ وبی بعد خانه گرفته ام ویا هم مهاجرم ویا ..... اما همه را برای خودم می نویسم . نوشتن وننوشتن برای من یکی است ، چون هردو را برای خودم انجام می دهم . اما اغلبآ ترجیح میدهم تا ننویسم و فقط بخوانم که این هم برای خودم است . چرا این قدر خود خود می گویم ، دلیل اش  در شماره دو می آورم

2-  به باور من هرفرد آدمی یک عالم است . جهان که درآن عتاب وعشق ونفرت و زنده گی وجود دارد . نابودی وآبادانی وجود دارد . هرفرد که نام دیگرش درکنارهست ها  یا هستی های  دیگر جهان آدمی است و این جهان   درتقلای تداوم خویش است . فرض کنید اگر من با این زبان حرف می زنم واین کلمات درکنار هم مفاهیم را درسطح خیلی ابتدایی یا بالاتر از آن نشان میدهد ، خوانش از ذهن من یا همان  " سافت ویر " جهان من است  که قبلآ ازآن به کرات نام بردم .  گریه کردن ، داد زدن ، موسیقی شنیدن ونواختن ، سیاست کردن ، درس خواندن ونوشتن ، سیکس وعیش کردن ، حرف زدن وصدها چیزهای ازین شمار اینست تا عالم خودرا برای دیگران تصویر کنیم .این ادعا فقط یک ساده سازی بود تا عبور محترمانه ام ازکنارتوجیه این قدردرگیری ها ممکن سازد . امامن  درعالم خود هنوز ریشه های شماری ازسوالات که برای دیگران  بدیهی است را زنده نگهداشته ام ونه فقط این ، بلکه بیشتر آب ونانش میدهم تا بزرگ شود .  من درعالم خود ده سال  است که با شاهنشاهان بی حساب  درستیزم اما هنوز هم پایان این جنگ فرسایشی معلوم نیست . درعالم من عشق مقدس است ، نفرت قابل نکوهش و تردید است و آسایش و ارامش در چشم انداز زنده گی ام دراین جهان وهم چنان  آزادی درسرخط برنامه ها قرار دارد . مرگ را نمی پذیرم و ترس ازمرگ به مفهوم ترس از نابودی است . هرآنچه را نمیدانم می ترسم وشاید همیشه بی دلیل می ترسم و با وجود اسرار دوستان روان شناس ودین شناس ووو چه شناس فقط پذیرفته ام که بلی من می ترسم . با اینهمه بیرون ازمن که گفته آمدم ، جغرافیای بنام افغانستان قرار دارد ، مردمان اهل کتاب  بنام افغانها ویا بعضی های دیگروجوددارد که ناگزیراز مراوده با آنها هستم . تصورمی کنم که مخفی شدن یکی از مسکن های است که می تواند " دمی " مرا آرام نگهدارد و یا میان من وشاهان و دیکتاتوران جهانم آتش بس ایجاد کند . این امر را ازچند را ه ممکن است ، اول اینکه مسکوت بمانم ومثل فیل مرغ چرت بزنم ودوم هم اینکه فقط صورتم وپیکرم را از انظار همه دور نگهدارم وهرازگاهی مکانم را تغییر دهم وآدرسش را ازهمه پنهان کنم . گاهی می خواهم راه آمده را برگردم . به ده سال قبل پس گردم و خودرا  درآغوش خدا ومفاتیح الجنان اندازم که این خیلی خنده آور است . این مسخره گی  را نمی پذیرم ، حرف بجا اینست که آنان مرا نمی پذیرند.  افشایشان کردم و خانه خدارا درجهان خودم و چند تا بیچاره دیگر ویران کردم وخدای سرگردان درهرکوچه وکویر جهان من چیغ می زند. درین بعدی نمیدانم ، فریاد هم نمی زند ومرا به فریاد آورده است ، شاید هم که او مرده است .

3- دیباچه بالا نه شکوه است از آشفتگی جهان ونه هم تمهید برای گفتن حرفهای دیگر . فقط گفتم که چنین است . نمیدانم میان زبان و جهان چه رابطه ای وجود دارد. ولی این قدر میدانم که ما جهان را بیشتر ازدیگران با زبان تصویر ورنگ آمیزی می کنیم . من اگر موسیقی دان میبودم شاید به  سمفونی های بتهوون اضافه می کردم ویا هم برای شاهان جهانم موتزارت مینواختم . اما بعدازین هم درسراین نیستم که موسیقی دان شوم یا هم داستان نویس . من ازنظم بیزارم ، ازضابطه نفرت دارم . زنده گی وحش آرزو می کنم وگفته های روسو را درباب نفی  تمدن ودست آوردهای دانشی بشر می ستایم . سازکارهای اجتماعی   ، فرهنگی وسیاسی جهان کنونی را نفرین می کنم. برای من غیرقابل قبول است که میزان رفاه یک سویسی 248 مرتبه بالاتر ازمن باشد . من نمی پذیرم که بنام خدا وشاه ودموکراسی جهانم را و باغهای انگورو خرمایش را با "  پاتریوت،  کروز  و ب-  52 " ویران کند . برای من تروریسم یک واژه متنفرترازدموکراسی ، لیبرالسیم وکمونیسم نیست . این همه  نه شکایت ونه هم هوشدار !  من هرروز در اطرافم صدها گدا و روسپی می بینم ، من هرروز فریاد فقر می شنوم وهرشب کابوس وحشت تباهی هم نوعانم را می بینم . کابوس شبم ، فقط تصویر است از انگاره های واقعی روزانه که صرفآ درپرده سیاه روی ذهنم ظاهر می شود . نه تلویزیون می بینم ونه هم رادیو می شنوم زیرا هرروز ده ده نفر به میزان کشته های قبلی افزوده می شود . تصویر تلویزیون ، ویرانی باغهای انگور پنج وایی است که باغداران آنجا فقط می خواهد انگور بکارد وزنده بماند اما هم نوعان مدرن من این باغها را به سرک های سیاه تبدیل می کند تا عبور ومروز این باغداران آسان تر شود ، فرق نمی کند که آنان گرسنه اند .

4- حرفهای بالارا  بخاطرهمگونگی اش با تجربه خودم دراینجا آوردم . انسان همانگونه که از مرگ می ترسند از ضایع شدن هم می ترسند . ضایع شدن درجهان من مردن است که مدتی را دربرمی گیرد یعنی بعضی ها مرگ شانرا دراین وضعیت می بیند .  من با یک ریسک تصمیم گرفتم که نمیرم اما وجود ضایع شدن را هم منتفی ندانستم . ازین کلی گویی ها چه چیزا می توان فهمید ، شاید هیچ چیزی را ! .