85/11/19
بی هوده گی ...
پیش ازین گفته بودم که چیزکی یا چیزی یا چیزهای از دیگران وازخودم دراینجا خواهم آورد . شاید اگربخواهم توجیه نکنم ، وعده خلافی شد ، زیرا دراین روزها باید می آمد که نیامد . خوب چرا ، وقت نداشتم ، مصروف بودم ، دست ودلم نمی خواست بنویسد یااینکه مغزومخ ام عاطل وباطل شده بود ؟ البته که نه ، ولی زندگی بنظرم مطلقآ به یک چیز بی هوده مبدل شده است . شاید بار این کلمات خیلی سبک تر ازآن باشد که سنگینی وسایه این بی هوده گی برذهن وزندگی مرا باخود بکشد اما بی هوده گی فلسفه عمیق است برای من . ازفلسفه گفتن یا بافتن می ترسم که به انتزاعی گویی وخویی اتهام نزندم ، ازشعروادبیات که قلمرو بی هوده گان سرزمینیان من شمرده شده است نیز به همین خاطر ، از همه چیز وهمه کس به همین علت ، ازخودم که نه خودم ام بخاطر همه ای بی هوده گی عالم ،عجبا ! نسبت به چه چیزهای می شود دل خوش کرد ؟ می شود گفت که این دلیل زنده بودن من است ؟ بنظرم آدم ها گیر افتاده اند ، چشم انداز هستی تیر ه و تارو نا هویدا ووووووو است ، بسوی تاریکی پیش می رویم ، همه چیز مسخره است نیست ؟ فقط برای همین لحظه و درانتظار لحظه های بی هوده ای دیگر . همین
