درست یادم نیست که چند روز از وداع ام با خواندن ونوشتن می گذرد. شاید این صفحه ای روبروی شما حافظه ای بهتری ازمن دارد . مرثیه ووداعیه ای هم نسرودم ، همین طوری رهایش کردم ودرذهن فروریخته ای خودم پناه گرفتم . این حرف را بدرستی ازشکل وشمایل نوشته هایم درمی یابید ، کلمات را می بینید که بی ریخت ، بی قیاقه وبی هیچ نظمی پشت سرهم قرارگرفته اند . خوب این خاصیت آدمی است که به چنین تصامیمی میرسد ویا همین طوربیخودی به چنین کارهای دست می زنند. اما من :چرا آن چه دردنیای فردی ام می گذرد دراین جا بیاورم ؟ راستش نمیدانم ، بارها تصمیم گرفته ام فکرکنم که چرا چنین می کنم اما قادرنشده ام افق وروزنه ای دیگرگونه بگشایم تا راه علاجی بیابم . امایک چیزروشن است که آنچه درذهن وزندگی تک تک ما اتفاق می افتد ،جهان بیرون وپیرامون مان را شکل می دهند. شاید نخستین علت تصمیم ولنگاری ام همان فروریختگی وازهم پاشیدگی دیوارها ، رنگ ها وحرفهای درون ام باشد. اما وضعیت سختی است وهزینه اش را جزخودم ، شاید هیچ کسی دیگری نداند.حرفهایم شکوه نیستند، این متن کوتاه را نوشتم تادوستان که نظروخبری را می خواهند این جا بگذارند ، بیهوده دراین هیچستان بعدی پا نگذارند ووقت شان را ضایع نکنند. دیگه نمی نویسم ، ترجمه هم نمی کنم .
آرام ودرپناهی آسمان ها باشید.
