هشت نُه سالم که بود می خواستم درآینده یک آسترونومیست "همان ستاره شناس خود مان " شوم . شبانگاهان بطرف آسمان مثل یک منجم کارکشته خیره میشدم ، اما درفرجام چیزی جز تایید اجمالی باورهای مذهبی ِسخت وزمخت وآرامبخش آنروزهایم چیزی دیگری دست گیرم نمیشد . بشدت درخود می پیچیدم ، می پرسیدم که این اجسام درخشان چه هستند ، چطوربی هیچ پایه ی دراین سقف آبی چسپیده اند ، این روشنی ازکجایش بیرون می آید وچگونه وووو ، آخرالامر چشمانم را با هزاران حسرت از آسمان آبی شفاف جدا میکردم وبی هیچ شایبه ای خدایم را آفرین میگفتم . شاید یازده دوازده سالم یا بیشتر بود که کتابی بدستم افتاد ؛ نامش هیئت دراسلام بود و خیلی قطورومتنوع . این کتاب چیزهای فراوان درباب موجودات بی ستون آسمانی برایم آ موخت اما تماماً مستند با آیات وروایات قرآنی وپیشوایان دین بود . آن لحظات خیلی خیلی بخود می بالیدم که چه گنجینه ی بدستم افتاده که همه ازآن بی خبراند. کتاب چیزهای زیادی را گرد هم آورده بود ، ستاره شناسی ، کیهان شناسی ، علم نجوم وریاضی ووو همه را منتسب به دینی می کرد که آنروزها سخت عاشقش بودم . موازی با خواندن این کتاب ، کتابی دیگری بدستم افتاد که نامش اگردقیق درذ هنم باشد " سرگذ شت روشنفکران " بود. این کتاب محشربود محشر! فورمول ریاضی را توضیح داده بود که خیلی پیچیده اما گفته بود که علی امام اول شیعیان آنرااختراع ( کلمه خود کتاب ) کرده است . مجذوب علی وستاره وآسمان ودین بودم ، شامگاهان که سوسو زد ن ، رقص و عشوه گری این ستاره ها وستاره های بی سروته ی بالای سرمان چنان مرا فریفته بود که لحظات خیلی سرد را برای مشاهده ی آنان تحمل می کردم. گاهی اوقات درشب های زمستان ها میدیدیم که دورمهتاب را حلقه ابرگرفته ودایره ی کامل ساخته که بی تردید ازآن شگفت زد ه میشدیم. یادم رفت بگویم که یکی ازاهالی قریه ام درپیش بینی هوا ؛ ورود برف وغیره درست از تخمین فاصله ی ستاره ها استفاده می کرد وگاهی می آمد ومی گفت که فردا برف می بارد ومی چید وفلان ستاره درگیری شدیدی دارد . یادش بخیرآن روزهای که برف سرد وسنگین می ریخت وتنبلی من وپدرم سبب میشد که اکثراً شب ها بام وصحن چنبرو محوطه ی گاوبند را جاروب بزنیم ؛ بویژه غوغا می کرد اگرتازه آسمان ازابرپاک شده بود ویا ابرها کوه کوه ازبرابرمهتاب می گذشت وما با همدیگر می گفتیم، دیگه تا یک هفته ی دیگربرف نمی بارد . من با چوربتی " پسانترها افراد ایران برگشته نام آنرا به چراغ دستی یا چراغ قوه تغیردادند " سه اشاره چینی خود که روزها با گروپ ها وبطری های متنوع مجهز می کردم ؛ روی بام بالاخانه ام ایستاد میشدم و به جنگ ستاره گان میرفتم . اوایل فکر می کردم که آنها هم شب ها ازهمین چوربتی سه اشاره استفاده می کنند اما بااین تفاوت که گروپ شان کمی قوی تر هستند . شرح وبسط دسته ستاره های می چید وسیاره زهره راقبل ازاینکه درجغرافیایی صنف دهم از گل رضا خان معلم تاریخ وجغرافیه ام بشنوم ازبام بالا خانه ام دیده بودم ، خیلی خیلی باآنها آشنا بودم . افزون برچسپندگی یا چگونگی ربط این ستاره ها با سقف آبی وگاهی ابرآلود وگاهی هم تاریک ؛ بیشترازهمه دوری آنها ازما زمینیان توجه ام را جلب کرده بود . باخود می گفتم که خدایا چگونه می توان به این ستاره نزدیک شد ، درمیان آنها زندگی کرد وووووو ، حالانکه با یک قیل کردن که یک متر هم اززمین فاصله نمی گرفتم پس زمین گیرمی شدم . گاهی اوقات دردلم می گفتم که شاید همین گنجشگ های کاه دان وباغ پیش خانه ام ، شب ها همانجا می روند ، زیرا روزها چهچهه وپروازها شان را ازین سو بدانسو می شنیدم و میدیدم اما شبها گم وگور میشدند. خوب آن جهان و زیبایی هایش گذشت ، دوروپیچ های فراوانی درذهن وزندگی ام افتادند . اما حال که می بینم هیچ گاه ، هیچگاهی بین آن جلوه شاعرانه ی جهان واین نگاه سخت فلسفی کنونی و دلبستگی ویژه به فلسفه وفلسفی دیدن هستی خط وربطی کشیده نمی توانم . ازآن زمان حال فقط چند کلمه ی بی تفسیری چون خاطره ، نوستالژی ، جهان ، مرگ ، زندگی ، دوست ، عشق وووووووو گذشته وسرنوشت است که شبه گونه درذهنم پیچ وتاب می خورند.