سالهاست که پوچ انگاری ذهن وزندگی ام را یله نمی کند . امروز خواستم با دوستان وبلاگ نویس خود یک سوال را به این ترتیب مطرح کنم که آیا شما اززندگی خود لذت می برید و یا ازبودن خود راضی هستید . بگذارید ازخودم شروع کنم . من که راضی نیستم واقعاً. این نارضایتی من ریشه درزندگانی روزانه ندارد بل منشه آن همان معنی ومقصودیست که دراین زندگی نیست . اینجا ازکلمات ساده استفاده می کنم ؛ حتی الامکان تلاش می کنم فلسفی اش نسازم بقول بچا . لحظه ی پیش باخودم فکرکردم که این همه انرژی وعطش بودن وچاپیدن وکشتن وبردن وتسلط یافتن ورفتن وگشتن وووو ازکجای این موجود دوپا بیرون می آید. میدانیم که روزی ، لحظه ی وزمانی که خیلی هم دیرنیست هیولای مرگ بی محابا بسراغ ما می آید وخریطه ی عطش مارا می بندد ویا با یک چشم زدنی آنرا تهی می کند. خوب حالا بازگردیم به سراغ منشه میل زندگی که چگونه درآدم شکل می گیرد. بنظرم یک بار چیزی بنام " حس وشور " می آید نشانه های را برای ما آشکارمی کنند تا قدمهای سریعتری بسوی مرگ برداریم . عشق ، عاطفه ، تعهد ، اخلاق و مواردی ازین قماش ازین دو منبع آب می خورد. باردیگر چیزی بنام "خرد" می آید ورنگ های بی شماری را فرا چشم انسان قرار می دهد ومی گوید بلی این ها دلیل ماندگاری تو است . این عقل برای ما می گوید که سخت بچسپ وزیاد بچش تا به نورکمرنگ ( روشنی آزادی ورهایی )که درآن دوردست ها سوسو می زند ، دست پیدا کنی . دین واشراق هم با آمیزه وآموزه ی عقلی وحسی بسراغ آدم می آید وبه اومی گوید که رستگاری تو درگرو این آموزه ها واوامر است . هستی چنین است ، ما چنین هستیم ، آخرت وغایت درآن جا است وتو باید چنین بکنی . بنظرم کارکرد عقل وحس ودین شبیه اثری است که شراب والکول درذهن ما بوجود می آورد . اینها کاری به غفلت زدن وانداختن آدمهارا را بدوش دارند. زندگی ما با درنگ کوتاهی چیزهای دیگری برای ما نشان میدهد. غم ، رنج ، درد ، مردن ، بیداد ، آشفتگی ، درماندگی ، بیهودگی ونظایراینها . بنظرم بوش همان قدر درغفلت غرق است که خامنه ی وپاپ ، کرزی ما همانقدر به خود فریبی مصروف است که مشاورین اطراف اش . شاید بگویید که دراین لحظه مالیخولیایی شده ام ودارم چیزهای بیربطی سرهم می کنم ، نه دوستان من ، چنین نیست. می خواهم با هزار ویک دلیل ثابت کنم که زندگی هیچ است هیچ . حالا نه به سراغ فلسفه واستدلال عقلی که به سراغ تجارب عرفانی وتامل که اندیشمندان ومتفکران نام آشنای فرهنگ ما داشته اند می رویم ومی بینیم که آنها چه گفته اند.
مولانا درعرفان واشراقش به این نتیجه می رسد که پایان هرزندگی را مرگیست واین یک واقعیت انکارناپذیراست :
اگر شاهی و گر میری یقیین دانم که می میری
اگر برنا و گر پیری، به وقت مرگ درمانی
اگر مستی و محمودی، وگر از معصیت دوری قبای نخ همی پوشی، شراب سرخ همی نوشی
وگر شبلی و منصوری، به وقت مرگ درمانی اجل کرده فراموشی، به وقت مرگ درمانی
درجای دیگر غافلانی را که زندگی را مسیر بی پایان می پندارند با خوش طبعی ویژه خودش می گوید :
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو
شنگینک و منگینک، سربسته به زرینک مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
گوید اجلش کای خر کو آن همه کرّ و فرّ کو شاهد و کو شادی، مفرش به کیان دادی؟
و آن سبلت و آن بینی و آن کبرک و آن کینک خشت است تو را بالین، خاکست نهالینک
حافظ که اورا سراینده ی عشق وزندگی نامیده اند نیز آخربه این نتیجه می رسد که :
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
اما خیام ، آن پاک زاده ی زندگی وحقیقت که حرفش ناشنیده ماند ، بار بار گفته است که زندگی هیچ است :
می گوید :
زان پیش که برسرت شبی خون آرند تو زرنه ای این غافل دیوانه که ترا
فرمای تا که باده ی گلگون آرند درخاک نهند و باز بیرون آرند
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
