پیش ازهمه خوبست یکباردیگر تاکید کنم که این ذهن آدمی چقدر عجیب است ، همانطوریکه درخیال وکمال وکشف واندیشیدن قدرت وصف ناپذیری دارد درتوجیه وبهانه تراشی نیز هیچگاهی کم نمی آورد. این ذهن مدام درپی راه وراهرو فرار بوده وهمیشه اسباب خوش خیالی وآرامش مارا فراهم کرده است . من نیز دراین مدت ، آنگونه که ازیادداشت های قبلی ام پید است درصدد بوده ام تا یخن ام را ازشرپرسش وسماجت کسانیکه ( اگرواقعاً ازین اهالی بی غرض وبلاگ نویسان کسی پیدا شود ) ازمن تقاضای نوشتن منظم دارند خلاص کنم . دراین مدت دوستانی مونس که هرگزسیمای شانرا ندیده ام ، صمیمانه گلایه های فراوان نثارمن کرده که چرا درین جهان وجامعه ی بی قرار ، اینگونه قرار وآرام گرفته ام. دراین مدت که ننوشتم ، راستش وقت فراوان داشتم اما با فضایی مجازی وخود ساخته ی درگیر بودم که هیچگاهی فرصت نوشتن وگفتن وخواندن را به من نمیداد . جا وفضایی که هنوز با آن درگیرم ، نامش حومه زندگی است . خواهید پرسید که حومه زندگی چیست وکجاست – به باورمن حومه زندگی حوزه ممنوعه و تاریک ِ ازفضای زندگی جمعی ویا فردی ما هست که بویژه ما آدم های متعارف اززیستن ورفتن درآن به انحای مختلف خودداری می کنیم . گفتم که حوزه ممنوع وناشناخته ایست که گاهی می تواند بستر یک جفت ِ رنجیده خاطری باشد که درآن هرچه اتفاق می افتد آن دو می داند وبس ، یا خلوتگه یک معتاد که شبها را کنارسرک کوته سنگی وروزها را درخرابه های دهمزنگ بسرمی برد. یا هم صحنه ی دیگری ر ا می توان نمونه گرفت که یک روسپی با خریدارش بگو مگو می کند تا اورا هرچه بیشتراغوا کند . تمام چیزهای که دردرون این حوزه اتفاق می افتند ، چیزهای است که دردرون حومه زندگی اتفاق می افتند. برای من شناخت حومه زندگی، شناخت انسان عریان است که به نحوی ازدام اخلاق ومصلحت وشرم وارزش ها رمیده است. زندگی دردرون این حوزه ویا درگیری با این حوزه آدم را می تواند به افق های ناشناخته ویا فضاهای رهنمایی کند که به درازایی یک سرنوشت زیر غبار اخلاق ودین وهنجارهای زندگی جمعی گم شده اند. البته هیچ کسی مجاز نیست که دراین حوزه قدم بگذارد ، زیرا جواز منع درلایه های پیچیده ازنماد ها وهنجارها مستحکم شده که حتی برپنهانی ترین لایه های روانی ما حکومت می کند. ما همه هرروز ازمفاهیم چون روسپی ، طلاق ، خود کشی ، اعتیاد ، عشق ، شکست ، تنهایی وووو صحبت میکنیم ، بی اینکه بدانیم اینها همه ریشه ورشته های پید ا و پنهان درجایی دارد که رفتن ما درآن منع شده است. کی میداند که طلاق نتیجه سیکس ناکام جفتی است که هرلحظه آتش ِ عقده ی آنها را شعله ورتر ساخته ویا رهیدن زن ازدام سنت ورابطه است که سالهای سال یک مرد متجاوزرا براوتحمیل کرده است . چرا وقتی می خواهیم ازخود کشی ،عشق ، تنهایی واعتیاد ووو بیشتربفهمیم ، سایه وغباری غلیظی چشم مارا فرامی گیرد وشناخت بی شایبه ازین مفاهیم را ناممکن میسازد. چیزهای که درحومه زندگی اتفاق می افتد چون بیرون ازدایره زند گی متعارف است بناء ً پرت ووامانده ازتمام رخداد های است که همه روزه درمحور آن دور می زند . نگاه کنید به زندگی خیلی عادی خانوادگی – زن وشوهر آرام ، آسوده وعاشقانه باهم زند گی می کند وهیچ کسی فراتر ازین رابطه عاد ی شده چیزی نمی بیند . اگرروزی متوجه رخداد های غیرقابل پیش بینی شدیم ، بلامعطل نام آنرا خیانت می گذاریم . چرا خیانت؟ زیرا این مفهوم حامل بارسنگین ارزشی – اخلاقی است که به مجرد منتسب شدن کسی به آن می توان اورا ازصفحه زند گی متعارف پاک کرد وحتی ازحومه زندگی بیرون افگند . عشق نیزرخداد دیگریست که گسترده ترین جولانگه اش درحومه زندگی قراردارد . شاید ازهزاران نامه وپیام عاشقانه ، کمترین آن بدست ما رسید ه است وهیچگاهی ، هیچ عاشق ومعشوق ِ حاضرنشده اند تا ازنقطه آغاز این تجربه تاجدایی ووصلت شرحی بجا بگذارند. آنچه که ما ازین تجربه عشق دوفرد می دانیم ، همان تکه پاره هایست که بعدها درذهن و زمان دیگری بازسازی می شود. بنظر من واقعی ترین تجربه ها ، اتفاقات ورخداد ها درحومه زندگی اتفاق میافتد که رفتن ما درآن ممنوع ا ست . رفتن وزیستن وشناختن وقدم زدن درحومه زندگی چقدرشور وشعفی دارد ، چقدرآدم را به شناخت خود ووضعیت خود کمک می کند ، امری که برای ما آدم های متعارف هیچگاهی اتفاق نخواهد افتاد.
