حال چه می توان گفت، غم غم غم غم ، سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی و.................................. سرانجام شفیق سحر خود کشی کرد ، مُرد ورفت تا بی نهایت.................... آن بی نهایت نیز خود مرگ است ، خاموشی است ، تاریکی است وضد زندگی است. حرف های فراوان درباره مرگ می توان گفت اما حال دیگه نمی توان گفت. زیرا حرفی که ترتیب اثرش بخاطر وفاداری وپاسداری زندگی است به درد شفیق نمی خورد. او رفت ، می گویند عاشق بود وبخاطر عشق، جانش را گرفت.
کسی که به هر علت – دلیل - چیزی ( ولو عشق ) ازجانش می گذرد، باید گفت که این همه چیز دردرون این تجربه ( زندگی ، بودن ، هستن ) اتفاق می افتند. اگر نباشیم هرگز عشق ونفرت نمی ورزیم وهیچگاهی متدین وکافر نخواهیم بود وهرگز ثروت و شوکت نخواهیم داشت.
حرف اول وآخر من درباره مرگ وزندگی اینست ، اگر قرار است که نباشیم، مرگ خود فرا می رسد، دیر یا زود مارا به این آمال ما میرساند ، اما تجربه ( یگانه ) بودن وزندگی تجربه است که اکنون ازروی حساب یا اتفاق میسر شده است. بیایید این تجربه را به آخر برسانیم ، با تاکید براینکه من مرگ را آخر زندگی میدانم، اما این تجربه را به آخر باید رساند ، مرگ ایستگاه آخر است ، آنجا میرسیم یا به آنجا میرساند مان.
