تبليغاتX
ذهن بیگانه
ذهن بیگانه
87/05/22
خواب یا بیخوابی – مسئله اینست ...  

من تمام زندگی ام را می خوابم تا راحت زندگی کنم ، این حرف یک ( خر )  است که  ....... !

خوب حال ازخود بپرسید که اگرنصف کل زندگی خودرا بخوابید چقدر فرصت برای خندیدن ، عاشق شدن ، موسیقی شنیدن ، آشامیدن ، دویدن ، کارکردن ، درس خواندن ، جنگ کردن ، آدم کشتن وبالاخره  سگرت کشیدن باقی می ماند؟

هیچ ، بلی هیچ .

اما ما آدمها این فرصت که اندک است  را چرامغتنم نمی شماریم . چرا آنرا بر( - یا / ) لحظات خورد وریز تقسیم نمی کنیم وهرتکه را جدا ازپاره های قبلی وبعدی مثل طلا قدر نمی گذاریم . بلی اینست که زندگی درنگاه ما کلیت  است پرازملال ومحنت  . گاهی  گیج  می کنیم خودرا وگاهی گج .

شما مخاطب این  حرفها نیستید ، خودم ام ، نه تزویروتظاهری درکار است ونه هم توطئه وتقلای شهرت یافتن وفراموش شدن ، بلکه  دراین روزها سخت به این کلمات نیازمندم .

این روزها حسابی گیجم ، گذشته ام را بخاطرنمی آورم ، ربوده ام یا پاک کرده ام وروبرویم یک چشم اندازی تاریکی قراردارد که نمی فهمم چیست . اطرافم دیوارهای سخت وتاریک وبیرون پنجره ی اطاق ام گرد وغبارغلیظی رقص می کنند.

بلی اینگونه شبها وروزها  وهنوزم را ( عاریتی ازیک آشنا )  نفس می کشم – نفس می کشم – می خوابم – گیج می کنم .......