من تمام زندگی ام را می خوابم تا راحت زندگی کنم ، این حرف یک ( خر ) است که ....... !
خوب حال ازخود بپرسید که اگرنصف کل زندگی خودرا بخوابید چقدر فرصت برای خندیدن ، عاشق شدن ، موسیقی شنیدن ، آشامیدن ، دویدن ، کارکردن ، درس خواندن ، جنگ کردن ، آدم کشتن وبالاخره سگرت کشیدن باقی می ماند؟
هیچ ، بلی هیچ .
اما ما آدمها این فرصت که اندک است را چرامغتنم نمی شماریم . چرا آنرا بر( - یا / ) لحظات خورد وریز تقسیم نمی کنیم وهرتکه را جدا ازپاره های قبلی وبعدی مثل طلا قدر نمی گذاریم . بلی اینست که زندگی درنگاه ما کلیت است پرازملال ومحنت . گاهی گیج می کنیم خودرا وگاهی گج .
شما مخاطب این حرفها نیستید ، خودم ام ، نه تزویروتظاهری درکار است ونه هم توطئه وتقلای شهرت یافتن وفراموش شدن ، بلکه دراین روزها سخت به این کلمات نیازمندم .
این روزها حسابی گیجم ، گذشته ام را بخاطرنمی آورم ، ربوده ام یا پاک کرده ام وروبرویم یک چشم اندازی تاریکی قراردارد که نمی فهمم چیست . اطرافم دیوارهای سخت وتاریک وبیرون پنجره ی اطاق ام گرد وغبارغلیظی رقص می کنند.
بلی اینگونه شبها وروزها وهنوزم را ( عاریتی ازیک آشنا ) نفس می کشم – نفس می کشم – می خوابم – گیج می کنم .......
