<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ذهن بیگانه </title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 09:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این تجربه را به آخر برسانیم </title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چه می توان گفت وچه می توان کرد  وقتی که هرثانیه ، هرلحظه وهرروز ِ از زندگی ات را در دیدن وشنیدن  خبر  مرگ  سر می کنی . دیروز حوالی ساعت 12بود که دیدن مطلبی دریک وبلاگ ( کاش هرگز وبلاگ خوان نمیشدم )  مرا به جستجوی صحت وسقم یک رخداد به شدت تکان دهنده ( این خبر مرا از بن تکان داد – تا اکنون روان وجانم می سوزد – شوک خورده ام ) بُرد. خودم قادر نبودم پی گیری کنم که این رخداد واقعاً درست است، به دوستم تواب گفتم به بشیرخالقیار زنگ بزند وبپرسد که شفیق سحر واقعاً خودکشی کرده است. این خبر ، خبر مرگ ، خبر پایان زندگی درست بود، بلی گفتند که با خوردن چندین تابلیت خود کشی کرده . 

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حال چه می توان گفت، غم غم غم غم ، سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی و.................................. سرانجام شفیق سحر خود کشی کرد ، مُرد ورفت تا بی نهایت....................  آن بی نهایت نیز خود مرگ است ، خاموشی است ، تاریکی است وضد زندگی است. حرف های فراوان درباره مرگ می توان گفت اما حال دیگه نمی توان گفت. زیرا حرفی که ترتیب اثرش بخاطر وفاداری وپاسداری زندگی است به درد شفیق نمی خورد. او رفت ، می گویند عاشق بود وبخاطر عشق، جانش را گرفت. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;	کسی که به هر علت – دلیل - چیزی ( ولو عشق ) ازجانش می گذرد، باید گفت که این همه چیز دردرون این تجربه ( زندگی ، بودن ، هستن ) اتفاق می افتند.  اگر نباشیم هرگز عشق ونفرت نمی ورزیم وهیچگاهی متدین وکافر نخواهیم بود وهرگز ثروت و شوکت نخواهیم داشت. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;	حرف اول وآخر من درباره مرگ وزندگی اینست ، اگر قرار است که نباشیم، مرگ خود فرا می رسد، دیر یا زود مارا به این آمال ما میرساند ، اما تجربه ( یگانه ) بودن وزندگی تجربه است که اکنون ازروی حساب یا اتفاق میسر شده است.  بیایید این تجربه را به آخر برسانیم ، با تاکید براینکه من مرگ را آخر زندگی میدانم، اما این تجربه را به آخر باید رساند ، مرگ ایستگاه آخر است ، آنجا میرسیم یا به آنجا میرساند مان. 


 
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>
&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;color: rgb(255, 102, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;___________________________________________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 11:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدرود </title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>درود دوستان گرامی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;غیابت چند ماهه من همزمان شد با گرم شدن تنور وبلاگ های افغانی . اما، بازهم دیدم که این تنور آنقدر هم گرم نیست که یک نفس وبی شایبه قادر به پختن دین وسیاست وجامعه ووو باشد. با این مقدمه بیربط می خواهم به دوستان نازنینم بگویم که بعدازین یادداشتی ازمن دراین صفحه ظاهر نخواهد شد ، من می روم تا مدتی نامعلومی دراین صفحه بازنگردم اما اگربازگشتم ملامتم نکنید ، آدمی است دیگه !&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 09:55:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 07:12:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حومه زندگی </title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیش ازهمه خوبست یکباردیگر تاکید کنم  که این ذهن آدمی چقدر عجیب است ، همانطوریکه درخیال وکمال وکشف واندیشیدن قدرت وصف ناپذیری دارد درتوجیه وبهانه تراشی نیز هیچگاهی کم نمی آورد.  این ذهن مدام درپی راه وراهرو فرار بوده وهمیشه اسباب خوش خیالی وآرامش مارا فراهم کرده است . من نیز دراین مدت ، آنگونه که ازیادداشت های قبلی ام  پید است درصدد بوده ام تا یخن ام را ازشرپرسش وسماجت کسانیکه ( اگرواقعاً ازین اهالی بی غرض وبلاگ نویسان کسی پیدا شود ) ازمن تقاضای نوشتن منظم دارند خلاص کنم . دراین مدت دوستانی مونس که هرگزسیمای شانرا ندیده ام ، صمیمانه گلایه های فراوان نثارمن کرده که چرا درین جهان وجامعه ی بی قرار ، اینگونه قرار وآرام گرفته ام.  دراین مدت که ننوشتم ، راستش وقت فراوان داشتم اما با فضایی مجازی وخود ساخته ی درگیر بودم که هیچگاهی فرصت نوشتن وگفتن وخواندن را به من نمیداد . جا وفضایی که هنوز با آن درگیرم ، نامش حومه زندگی است . خواهید پرسید که حومه زندگی چیست وکجاست – به باورمن  حومه زندگی حوزه ممنوعه و تاریک ِ ازفضای زندگی جمعی ویا فردی ما هست که  بویژه  ما آدم های متعارف اززیستن ورفتن  درآن به انحای مختلف خودداری می کنیم . گفتم که حوزه ممنوع وناشناخته ایست که گاهی می تواند بستر یک جفت ِ رنجیده خاطری  باشد که درآن هرچه اتفاق می افتد آن دو می داند وبس ، یا خلوتگه  یک معتاد که شبها را کنارسرک کوته سنگی وروزها را درخرابه های دهمزنگ بسرمی برد. یا هم صحنه ی دیگری ر ا می توان نمونه گرفت که یک روسپی با خریدارش بگو مگو می کند تا اورا هرچه بیشتراغوا کند . تمام چیزهای که دردرون این حوزه اتفاق می افتند ، چیزهای است که دردرون حومه زندگی اتفاق می افتند.  برای من شناخت حومه زندگی، شناخت انسان عریان است که به نحوی ازدام اخلاق ومصلحت وشرم وارزش ها رمیده است. زندگی دردرون این حوزه  ویا درگیری با این حوزه آدم را می تواند به افق های ناشناخته ویا فضاهای رهنمایی کند که به درازایی یک سرنوشت زیر غبار اخلاق ودین وهنجارهای زندگی جمعی گم شده اند. البته هیچ کسی مجاز نیست که دراین حوزه قدم بگذارد ، زیرا جواز منع درلایه های پیچیده ازنماد ها وهنجارها مستحکم شده که حتی برپنهانی ترین لایه های روانی ما  حکومت می کند.  ما همه هرروز ازمفاهیم چون روسپی ، طلاق ، خود کشی ، اعتیاد ، عشق ، شکست ، تنهایی وووو صحبت میکنیم ، بی اینکه بدانیم اینها همه ریشه ورشته های پید ا و پنهان درجایی دارد که رفتن ما درآن منع شده است. کی میداند که طلاق نتیجه سیکس ناکام جفتی است که هرلحظه آتش ِ عقده ی  آنها را شعله ورتر ساخته  ویا رهیدن زن ازدام سنت ورابطه است که سالهای سال یک مرد متجاوزرا براوتحمیل کرده است . چرا وقتی می خواهیم ازخود کشی ،عشق ، تنهایی واعتیاد ووو بیشتربفهمیم ، سایه وغباری غلیظی چشم مارا فرامی گیرد وشناخت  بی شایبه ازین مفاهیم را ناممکن میسازد. چیزهای که درحومه زندگی اتفاق می افتد چون بیرون ازدایره زند گی متعارف است بناء ً پرت ووامانده ازتمام رخداد های است که همه روزه درمحور آن دور می زند . نگاه کنید به زندگی خیلی عادی خانوادگی – زن  وشوهر آرام ، آسوده وعاشقانه باهم زند گی می کند وهیچ کسی فراتر ازین رابطه عاد ی شده چیزی نمی  بیند . اگرروزی متوجه رخداد های غیرقابل پیش بینی شدیم ، بلامعطل نام آنرا خیانت می گذاریم . چرا خیانت؟  زیرا این مفهوم حامل بارسنگین ارزشی – اخلاقی است که به مجرد منتسب شدن کسی به آن می توان اورا ازصفحه زند گی متعارف  پاک کرد وحتی ازحومه زندگی بیرون افگند .  عشق نیزرخداد دیگریست که گسترده ترین جولانگه اش درحومه زندگی قراردارد . شاید ازهزاران نامه وپیام عاشقانه ، کمترین آن بدست ما رسید ه است وهیچگاهی ، هیچ عاشق ومعشوق ِ حاضرنشده اند تا ازنقطه آغاز این تجربه تاجدایی ووصلت شرحی بجا بگذارند. آنچه که ما ازین تجربه عشق دوفرد می دانیم ، همان تکه پاره  هایست که بعدها درذهن و زمان دیگری بازسازی می شود. بنظر من واقعی ترین تجربه ها ، اتفاقات ورخداد ها درحومه زندگی اتفاق میافتد که رفتن ما درآن ممنوع ا ست . رفتن  وزیستن وشناختن وقدم زدن درحومه زندگی چقدرشور وشعفی دارد ، چقدرآدم را به شناخت خود ووضعیت خود کمک می کند ، امری که برای ما آدم های متعارف هیچگاهی اتفاق نخواهد افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک ماه وچند روز پیش که درپاکستان بودم  دو سه تا نوشته ی خوبی تهیه کرده بودم که همه فاسد شدند . یعنی نوشته هارا ازکمپیوتر بدون انترنیت به موبایل ام ا نتقال دادم، وقتی که آنرا خواستم به کمپیوتر دفترم انتقال دهم دیدم که فاسد شده بودند. راستش زان پس دل سرد شدم وگفتم به هیچ چیزی اعتماد نیست حتی این تمدن وتکنولوژی که همه چیزی مارا احاطه ودرقبضه خویش گرفته اند.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 07:25:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل سردی ، سرگرمی ...</title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینکه گرمی 43 درجه ی این روزهای کراچی نمی تواند دل آدم را - نه دل آدم ونه سرآدم را گرم کند بویژه برای من چیزی شگفتی آوری نیست . نیک دیده اید که کسانی سرش را با الکول گرم می کند، گویی که این امر دل اش را گرم کرده است ودیگری خود را به خواب می زند تا هم دل وهم سرش را از شر سردی وگرمی زندگانی خلاص کند ...قس علی هذا . این ها را چیدم تا گفته باشم که بخش بزرگ ازفن ودانش وخدعه ونیرنگ آدمی برای سرگرمی یا دل سردی و غفلت بکاربرده می شود. &lt;br /&gt;این روزهای من ترکیب ازدل سردی وسرگرمی است - هم می خوابم هم می دوم (تا کارهایم را جمع وجور کنم ) وهم کتاب وانترنیت وفتوشاب وووو می خوانم تا خودرا سرگرم کرده باشم . آخرش چه ؟ نمی دانم . برو مکتب بخوان ، دانشگاه بخوان ، ماستری وداکتری بگیر و دردانشگاه های مشهور جهان کرسی های کلان کلان را ... ویا رئیس جمهور فلان کشور شو ............. آخرش چه - راستش نمیدانم . این آخرش چه - همان نقل قول متعارف ماست که پدری ازفرزندش پرسیده بود ( شاید هم فرزندی از پدرش پرسیده بود - زیرا پرسش های کودکانه ازین قماش است ) . بنظرم وقتی چنین پرسش های یقه ی آدم را یله نکرد ؛ آنوقت سرگرمی یا دل سردی هردو قد علم می کنید . خدا نکند که هم دل وهم سر هردو گرم باشند. وای به حال روزگاری که چنین شود ، درآن صورت است که کارهردوعالم یکسره خواهدشد . &lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 12:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای گرم </title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفتم فرصت ِ فراهم شود تا چیزی یکدست ومنظم تری اینجا بگذارم اما دیدم دراین حال وهوایی گرم نمی شود چنین کاری کرد. هوای پریروز ودیروز بی نهایت گرم بود یعنی سه روز قبل هوای  اینجا چنان گرم بود که تقریباً  داشتیم اندک اندک ذوب می شدیم . گفتم خیلی عاقلانه نیست که مثل آدم بزرگها منتظر فرصت جدی نوشتن بنشینم . باری نوشتن دقیق وعمیق ذهن ومحیط آرام می خواهد که من فاقد این دو ام . شاید برای من نوشتن خیلی خیلی عمیق نیازمند نوشتن با قلم باشد که این خود شاید همان خویشاوندی درازمدت ذهن ودست یا بعبارتی دست و دل است . به ادامه حرفهای گذشته - یعنی بستر و زمینه ی اجتماعی - فرهنگی بنیادگرایی مذهبی ، فقر عامل است که شاید درجمع عوامل ودلایل درهم تنیده ی بسیاری ازجمله مهمترین آنها بحساب آید.دانش مذهبی که تا حدی توجیه گررفتارومناسک مذهبی است دراینجا خیلی خیلی کمرنگ وبی اهمیت است . مثال خیلی ساده آن تجربه ایست که خودم پریشب مشاهده کردم . باپسری که ازکویته برای مطالعه ی  گرافیک دریکی از انستیتیوت های معروف کراچی آمده بود بحث می کردم و درادامه گفتگوها وی چیزی جالبی بمن گفت :  دیگه ازین تورا نگی لالی - ای تورا آدم را سر جذبه میره اگرکسی دیگه مو بود توره ( مخاطبش من بودم )قد پیستول دیواید دیواد می کد . لحن نوشتاری این سخن چنین است که زین پس حرفهای ازین قماش نگو - این حرفها حساسیت مذهبی آدم را تحریک می کند ، فردی دیگری اگرجای من بود تورا ( مخاطبش من بودم ) با تفنگچه پاره پاره می کرد . این حرفش جداً مرا به تامل واداشت که چه چیزی درمذهب وجود دارد که می تواند   چنین شرری درزندگی آدم ها اندازد. مثال های ازین گونه را هزاران هزاران مرتبه درمسیرراه دیدم . راه منتهی به پیشاور که ازتورخم آغازمی شود وهم چنان مناطقی مثل پنجاب ، سند وکویته بلوچستان رفتارهای بشدت رادیکال دارد. چنین رفتارها زاده ی یک فرهنگ بشدت رادیکال مذهبی است که درتوالی یک روند دراز مدت شکل گرفته است. &lt;br /&gt;چرا فرهنگ دینی برتابنده یک دوآلیسم است - یعنی هم می توان شراب خورد ، زنا کرد ، دزدی وفساد  و هزاران اعمال غیردینی انجام داد به این شرط که درحوزه خصوصی اتفاق بیافتد. ازسوی دیگر نسبت به اعمال غیرمذهبی درمظهر عمومی به هیچ وجه وحتی اندک ترین مدارا وتحمل هم پذیرفتی نیست . دراین میان بیشتر ازهمه نقش وکارکرد دین درحوزه مناسبات جمعی وکارویژه ی که دین می تواند همانند نهادهای دیگری چون حکومت ، قانون ، اخلاق وهنجار های جمعی دیگر بازی کند درذهن آدم پراهمیت تلقی می شود . آنچه بیشترازهمه پرسش های را برای ادم ایجاد می کند همانا نقش دین درمناسب جمعی است که به عنوان یک نهاد نهایت نیرومند عمل می کند. کارکرد اجتماعی اش همانا مراقبت و نظارت بررفتارآدمی است اما نقش روانی اش ایجاد حساسیت ها وامیدهای فراوان نسبت به نیازها وآرزوهای سرکوب شده ی انسان . این کارکرد ، کارکردهای عجیب است که به خوبی قادراست کلیت زندگی ادم را مراقبت وتنبیه کند. &lt;br /&gt;مطالعات مذهبی بویژه ازمنظر یک بیننده بیرونی درپاکستان ،  افغانستان و کشورهای رادیکال خاورمیانه چیزی است که شاید درسالهای بعدی دارای اهمیت بیشتراز امروز باشد. بنیادگرای مذهبی چیزی خطرناک است خیلی . درحدی یک هیولایی که بنظرم می تواند تهدید جدی برای زندگی انسان وتمدن امروزی باشد. &lt;br /&gt;می بخشید که کمی خلط شد . &lt;br /&gt;اول گفتم که چنین چیزی بعید نیست . &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقشهای دیواری - حرفهای  بازاری</title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نقشه های روی دیوار وحرفهای که دربازار ازافراد عادی می شنوید اهمیت بدهید . نگفتید چرا ؟ متمایلم خودم به این چرا پاسخ بدهم . پنج روز است دارم از مناطق خیبر اجنسی ، پشاور، پنجاب ، سند ، کویته وبالاخره کراچی که همه این شهرها ازشاهرگ های تغذیه ی تفکر بنیادگرایی شمرده می شود دیدن می کنم وامروز کراچی هستم که شاید مدتی کمی دراین جا بپایم .  درمسیرراه بویژه ازدره خیبر ودروازه خیبر تا شهرپشاور بیشترین شعارها مربوط مدارس الفرقان ، المدینه ، الاعظم ، حقانی، النور ووووو می باشند که ما وشما را به عالم آخرت ، جهاد ، مجاهدت ،صف کشیدن دربرابر فرنگی ها وصلیبی ها دعوت می کنند. علاوه براین - بیشترین مراکز آموزشی را درصوبه سرحد مجموعه احزاب اسلامی وبنیادگرایی پاکستان مدیریت می کنند که دانش آموزان  این مراکز اکثراً یونیفورم (لباس متحد الشکل ) با رنگ آبی روشن وبرخی کلاهای سفید وتعدادی هم دستارسفید می پوشند. رفتاربه شدت مذهبی دارند وبه تمام عالم و آدم به نگاه های ازقبل تعیین شده می بینند . به چهره های بیگانه شبیه یک موجود کاملا غیرزمینی نگاه می کنند وبرخورد شان خیلی سفت وزمخت است . رفتار مذهبی شان خیلی خیلی شبیه کشورهای عربی است وازاستفاده کلمات عربی بشدت لذت می برند . چهره زنان را در همان نگاه اول می بینی که خیلی حقیرومظلوم است وعمدتاً زنان را با چادری های سیاه ِکمرنگ ازنوک پا تا فرق می پوشانند وبه فاصله دو - سه متر عقب تر ازمردان درسرک ها راه می روند. دربازار هم ؛ چند جایی واقع درمسیر تورخم -پشاور ونیز دربازار پشاور بشدت نفرت وننگ نسبت به خارجی  رااز زبان ها می شنوی . درچندین مبایل فروشی که رفتم - وقتی که خودم  را ازافغانستان معرفی کردم نخستین پرسش ازمن این بود که فرنگی ها چرا آمده اند وچرا آنان را ازافغانستان خارج نمی کنیم ؟ هرچه  تلاش کردم حرف  خودم را به آنها بگویم  خیلی خیلی درنگاه آنان بیهوده می آمد. به هرحال این وضعیت  است که درشهرهای دیگر شاید به شدت پشاور وحتی بیشتر از آن وجود دارد . درنوشته ی دیگر کمی مفصل تر خواهم نوشت . بخاطر خستگی وبیخوابی چند شبانه روز نمی توانم حالا چیزی خوبی بنویسم . 
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیایید فرهنگ خودرا برهنه کنیم</title>
<link>http://alyatoo.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیایید فرهنگ خودرا برهنه کنیم ، این حرف است که ازهمین اکنون تا سالهای سال روی آن پای خواهم فشرد.  اگرسویه های مختلف این سخن را بیشتر بازکنم ،  بدین مفهوم است که فرهنگ خود همان زندگی است ، یعنی همان رفتار وکردار که روزانه انجام میدهیم ،  پس بیایید زندگی خودرا آنگونه که هست نشان بدهیم . راستش امروزشاهد بی نهایت ذلت وخواری ( البته که این تجربه متعارف زندگانی ماست )  مردمی بودم که تذکره وپاسپورت شان حامل هویت است بنام افغان . بنظرمن آنقدرغرق خواری ومحنت هستیم که هیچ چشم بینا وچشم انداز روشنی فرا راه خود نمی بینم .  درظاهر وبا تعارف وجد و وصف ناپذیر ازگذشته وجنگ حماسی شاهان وامیران خود یاد می کنیم ، بی اینکه  بفهمیم چقدر مارا درلجن وتباهی انداختند. مردم ما ازدین وشرف وعزت یاد می کنند اما کافی است که دلایل آشکار برای ابطال آنرا درسرک ها وچوک ها مشاهده کنیم . دردرون ما ازغیرت وناموس ودین ودیانیت وافغانیت حرف می زنیم اما دربیرون اسم هرافغانی مرادف است با فقر ، انتحار ، بدبختی ، دریوزه گی ، کودن ، نفهم وهزاران صفات نظیراینها . رهبر ومدیر جامعه وسیاست ما ازاستقلال حرف می زند اما ذلیل تر ازین است تا اعتراف کند که مسیر تشناب رفتن اش را باید یک خارجی یا فرآورده ذهن غربی تضمین کند تا ازآنجا سلامت برگردد . ما ازغیرت وعزت یاد می کنیم اما کافی است که حجاب اخلاقی کابل ( صرفا همین کابل )  را برداریم وبینیم که ده ها فاحشه خانه ی رسمی چگونه اینجا فعالیت می کنند. ما ازدولت مستقل ودموکراتیک ومنظم یاد می کنیم اما ازیاد برده ایم که صبحگاهان حین رفتن به دفتر ومحل کار، امیدی برای برگشتن به خانه نداریم واگربه دفتر ودیوانی سرمی زنیم ، حداقل باید 500 دالر امریکایی درکنجکی جیب خود پنهان کنیم . مردم یعنی این ملت 1000 % مسلمان و10000 %  پرشهامت ما بدبختانه چنان ازلحاظ اخلاقی بیروح وبیرنگ شده اند که اندکی هم پستی وپلشتی را ازنیکی وامرانسانی فرا نمی شناسند واگرتشخیص می دهند فاقد چیزی بنام  وجدان هستند. ازمردم با این رفتارچند پهلو ودریوزه ی که سالهای سال جابران وحرامزاده های تاریخ براینها حکم رانده اند متنفرم  . میان فرهنگ غیرانسانی ، ذهن وروان تاریک ووضعیت انسان این جغرافیا رابطه ی منطقی می بینیم وآنگونه که پیداست ، هیچ امیدی نیست تا ازین شرایط بیرون آییم . اینجا من نه فلسفه می بافم ونه هذیان می گویم بلکه  منحیث یک انسان اعتراف می کنم که  ما یعنی جامعه ومردم که ازهزاران ارزش حرف می زنیم بی حد واندازه دروغ گو هستیم وازهیچ پستی وپلشتی درتجریه عینی زندگی نسبت به همدیگر دریغ نمی ورزیم . به بهانه دین قتل می کنیم ، به بهانه ی عفت وعزت بر زن همدیگر وحتی کودک 4 ساله تجاوز می کنیم ، زنان را سیاسر و شی خطاب می کنیم ، منحیث یک ابزار صرف درخدمت دیگران قرار می گیریم ودار وندار خودرا ویران می کنیم وهرآنچه که ازذات پستی است را انجام می دهیم اما سرخوشانه ازافتخار وشهامت وتاریخ پراز حماسه خود هم حرف می زنیم .  تمام این نمونه ها را  هر روز می  بینیم  وناگزیرم این واقعیت را اگرچه بی ریخت وبی سروپا اینجا تعریف کنم.   اکنون ازمزار که آن را شریف می خوانند می نویسم وازدیروز تاحال درمسیر راه ، دربازار ودر اداره که باید درآنجا کاری که داشتم  را حل می کردم نمونه های فراوان ادعایم را می بینم . امروز خواستم با مبایلم عکس تهیه کنم ونمونه ی عریان این ذلت را به نشان دهم اما اجازه ندادند. بهمه حال حرف اول ام را اینجا باز تکرار می کنم وآن اینکه : بیایید فرهنگ خودرا برهنه کنم …………&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alyatoo&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>alyatoo</dc:creator>
<guid>http://alyatoo.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
